پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨
اسلام زدائى «دمهاى نازنين»
حمد امیر
فيلم »آدمهاى نازنين« از آنجا كه مىخواهد نمايشگر از فاجعهاى غريب باشد كه افشاگر نظام موجود جهانى و سرشت جنايتكارانه و ظالمانه آن است، فيلم مهمى براى نقد است، و از آنجا كه محصول كشور انگليس است تا يك نسلكشى تمام عيار را به سود بقاى جامعه مدرن اروپايى از منظر خود توضيح دهد، فيلم مهمى براى كنكاش، كاوش، تحليل و بررسى دقيق است تا در عرصه چالشهاى موجود اروپايى - امريكايى و نيز مشتركات اساسى و جدلهاى فرعىشان، واقعيتهاى جهان امروز را دريابيم.
پيش از پرداختن به روايت و سپس نقد آن، لازم است بدانيم كه اصل مسئله جنگ هولناك بوسنى، تلاشى است براى ممانعت از پيروزى اسلام در قلب اروپا؛ اين ماجرا آيينهاى است كه محو اسلام را به شيوه فاشيستى و خشن، با روشهاى سياسى و نسلكشى با هم به نمايش مىنهد.
فيلم آدمهاى نازنين چندى پيش در تلويزيون جمهورى اسلامى به نمايش درآمد. با جلسه نقد آن نيز حضور آقاى طالبزاده كه يك مستندساز با تجربه در قلمرو جنگ بالكان است و سخنان روشنگرانه دكتر جان سيز كه گوشههاى محققانهاى از حقيقت نسلكشى در بوسنى را به تماشاگران ارائه داد، برگزار شد؛ با اين همه كلاً برنامه نقد، در فضايى معلق و مردد پيش رفت و علاوه بر اشاره به شگرد غرب در جذب فيلمسازان با استعداد و تأثير بر آنها، تا روايت دلخواه خودشان را از محيط ارائه دهند، اما در تحليل فيلم، منتقدان تفسيرهاى متزلزل و ضعيفى ارائه دادند. اگر چه موضعگيرى سياسى و سخن در باره سياست قدرتهاى اروپايى و امريكا از وضوح لازم برخوردار بود، اما سخن درباره جزئيات بصرى، شگردهاى سينمايى، تلقين ديدگاه انگليس و مشكلات متعدد روايى فيلم ناكافى بود؛ حتى مىتوان گفت شركتكنندگان در جلسه نقد، با محافظهكارى و عدم اطمينان و ترديد از احاطه خود بر گوشهها و زواياى ساختارى فيلم، دچار سردرگمى مىشدند و يا تا حدى مسحور نقاط قوت فيلم بودند.
اما حقيقت آن است كه »آدمهاى نازنين« از زاويه سينما هم فيلم متوسطى است؛ فيلم پيش بردن چهار خط موازى و روايت چهار خانواده انگليسى كه هر يك به نحوى در لندن با مسئله جنگ بوسنى ارتباط مىيابند، زبان مغشوش و آشفتهاى مىيابد. منطق تدوين و پيوند پاساژهايى كه اين چهار قلمرو را به هم پيوند مىزند، حلقههايى محكم نيستند و رفت و آمد از يك فضا به فضاى ديگر، نشانههاى متصل كننده استوارى ندارد. دنبال كردن مستقل هر يك از آيتمها، مثل آيتم خانه لرد جرج، مشاور نخستوزير و عضو حزب حاكم نيز با گسستگى روبهروست. يك بوسنيايى »پهرو« كه ما او را از اداره مهاجرت دنبال مىكنيم، ناگهان و بدون مقدمه در خانه لرد پيدا مىشود و برخورد اين آدمهاى نازنين تا اعلام نامزدى دخترشان با اين بوسنيايى كه در جشن نامزدى اعلام مىكند، آدمهاى زيادى را كشته است (چنين اشاره نه از سوى صربها و نه از سوى كرواتها وجود ندارد!!)، كاملاً احساساتى، خيالى و باورناپذير است.
دختر گرايش چپ دارد و برادر محافظه كار خود را فاشيست خطاب مىكند؛ با اين همه سينما از ما تصويرى فراتر از يك جمله براى نشان دادن روابط پيچيده افراد يك خانواده دارد؛ خانوادهاى كه به چشم فيلمساز، آن قدر مترقى است و با چهارصد سال فاصله با مردم وحشى بوسنى و يوگسلاوى سابق! ياد گرفتهاند كه اختلافات خود را عاقلانه حل كنند و به آزادى هم ديگر عليرغم هر تضادى احترام بگذارند، تا حدى كه اين خاندان سلطنتى و وابسته به دربار و از اشراف، به راحتى از ميهمانان ممتازش دعوت مىكند تا »پهرو« نامزدىاش را با دخترشان اعلام كند.
اما منتقدين ما تلاشى را كه كارگردان جوان فيلم به خرج مىدهد تا اين آدمها، خانوادهها و حتى افراد شرور انگليسى را تطهير كند، قابل چشمپوشى نيست.
ما نمىتوانيم عليرغم برخى نقاط قوت در مستندگويى و طنز نقادانه، كارگردان فيلم را فيلمسازى مستقل بدانيم. او فيلمسازى است كه بر خوان رحمت ارباب نشسته و با انگليسى شدن، هويت بوسنيايىاش را باخته است و مىكوشد، ديدگاهها و تمايلات آنان را به اجرا درآورد و از آنها جايزه بگيرد و اين ويژگى در همه فيلم مشاهده مىشود.
داستان پسر خانم فلى سيتى و پدر خانواده كه ما در روز جشن پنجاه سالگى او، پسر لاابالى و دوستان شرورش را مىبينيم هم به همين شكل در خدمت تطهير انگليسىهاى نازنين است. معلوم نيست چگونه و به اين سرعت، اين دار و دسته معتاد، خشن و ظالم كه با سياهپوستان لندن با بىرحمى برخورد مىكنند و آنها را كتك مىزنند و پولشان را مىدزدند، در برخورد با كودك كورى كه گريفين (پسر فلى سيتى) در سفر اتفاقى به بوسنى با خود آورده، اين قدر احساساتى مىشوند. در اينجا هم تصويرى است كه ما مىبينيم آدمهاى نازنين گرد هم مىآيند تا براى كودك كور قصه بخوانند؛ سه پسر شرور و پدر و مادر با هم گرد تختخواب او حلقه زدهاند.
اگر فيلمى مثل فهرست شيندلر استيون اسپيبلرگ، با ارائه تصويرى جعلى از فاشيسم بر واقعيت سرپوش نهاده است و اين حقيقت را كه فاشيسم نتيجه عملكرد خشن مشتى افراد جنون زده نيست، بلكه ضرورت رقابت و سلطهگرى سرمايهدارى است كه هر جا لازم ديد، نقاب ليبراليسم را كنار مىزند و سياست خشونت بار را در پيش مىگيرد، پنهان كرده است و با برانگيختن عواطف به كمك درام، واقعيت يهوديان را هم تحريف كرده آنها را مظلومترين مردمان نشان داده (و انواع لئامت سرمايهداران يهودى جامعه آلمانى را در جنگ اول و دوم نديده گرفته) و نيز اسكار از شيندلر، چهرهاى تقلبى و قهرمانى دروغين ساخته است، همه اينها با يك ساختار روايى نيرومندى انجام گرفته است كه ساختار تقلبى و هاليوودى فيلم را مىپوشاند و شالوده فكرى تحريفآميز آن را باورپذير مىكند. اما در آدمهاى نازنين »ياسمين ديزدار« كارگردان فيلم كاملاً با لكنت و ضعف عمل مىنمايد و نازنين نشان دادن انگليسىهايى نظير دكتر مولدى، لرد جرج، پسر خانواده فلى سيتى و خبرنگار بى.بى.سى و ديگران نامعقول و باورنكردنى است كه واقعيت تبليغاتى بودن و تصنع خوبىهاى آنان از روايت »ديزدار« خوبى پيداست.
مشكل فيلم صرفاً، تنها تفكر آن نيست، بلكه شكل، ساختمان و نوع تصوير كردن روايت هم متوسط است؛ هر چند فيلمساز در لابهلاى تصاوير به نقدى از بحرانهاى جامعه انگليس اشاره مىكند، اما اين بحرانها در آنجا به شيوه متمدنانه، عاقلانه و دموكراتيك در حال حل شدن است، نه به شيوه وحشيانه بوسنيايى!
در فيلم بر تلاش علنى غرب در ايجاد بحران بوسنى و نيز كوشش جامعه مدرن اروپا براى تبديل اكثريت مسلمان يك نظام دموكراتيك با گرايش اسلامى، پس از فروپاشى يوگسلاوى به اقليت و نفى پيدايش يك جامعه اسلامى در قلب اروپا با كشتار و نسل كشى مسلمانان، سرپوش نهاده شده است.
به هر روى فيلم تراژدىاى است كه با مرور صحنههايش در مىيابيم كه مجموعاً در چه جهتى پيش مىرود.
فيلم با عبور يك اتوبوس و هفت تيربازى يك كودك (بنك بنك) شروع مىشود، ناگهان مردى در حال پياده شدن كسى را مىبيند و فرياد مىزند و به او حمله مىكند و او را كتك مىزند و مدام مىگويد: شما نمىدانيد او روستاى ما را به آتش كشيده است. مرد فرياد مىزند مىكشمت، و هر دو از اتوبوس به بيرون پرت مىشوند و مرد مورد تعقيب واقع مىشود و همديگر را كتك مىزنند و متهم مىكنند.
تأكيد فيلمساز بر رفتار غيرعاقلانه و نامتمدنانه اين دو نفر امنيت مردم را به خطر افكنده است. در اتوبوس، راديو درباره امنيت شهر در آستانه مسابقات جهانى حرف مىزند و ما درمىيابيم كه اين وسيله نقليه در لندن حركت مىكند و اين دو نفر دو مهاجر كروات و صرب هستند كه تا آخر فيلم، حتى در بيمارستان شيوه وحشيانهاى در پيش گرفتهاند. تيتراژ با تعقيب دو مرد ادامه مىيابد. اينسرتهايى از مجسمه چرچيل و دعواى آن دو مرد در پاى مجسمه معنادار است؛ تماشاگر از خود مىپرسد، ريشه وحشيگرى در بوسنى خود اروپا نبود؟ چرا جامعه بينالملل و سازمانهاى مدافع حقوق بشر در مسئله كشتار دهها هزار و كشتن هشتهزار نفر در چهار روز سكوت كرد؟
پس از تيتراژ دو مرد و يك زن را در خانهاى مجلل دور ميز مىبينيم؛ اينجا خانم لرد جرج از اشراف و صاحبان امتياز و سناتور و مشاور نخستوزير است. همسر لرد مىگويد: خداى من! آنتونى فريزر كاتوليكتر از پاپ شده. خبر ديگرى از ملكه مادر و خطر خفه شدن از تيغ ماهى خوانده مىشود. پسر مىگويد: پدر در روزنامه تايمز خبر تازهاى از شما نوشتهاند. دختر او را مسخره مىكند و مىگويد: پدر مدام مجيز نخستوزير را مىگويد و پدر مىپرسد: به نظر تو من چاپلوس هستم؟ همسر مىگويد تو فقط بىنهايت وفادارى عزيزم.
در خانه دكتر مولدى دو پسر او يكى مىگويد هلند قهرمان است و ديگرى طرفدار تيم انگليس است. دو بچه با هم دعوا مىكنند و همسر دكتر باز او را رها كرده و دكتر با عشق بچهها را آماده مىكند و دعوايشان را تحمل مىنمايد؛ اينها هم آدمهاى نازنينى هستند.
بار سوم در يك خانواده انگليسى، تولد پنجاهمين سال پدر خانواده است؛ مادر كارت تبريك را مىآورد و پسر امضا مىكند. پسر با دوستانش در اتاق دربسته و قفل شده سيگار مخدر مىكشند. در آشپزخانه پسر پول مطالبه مىكند و پدر اجازه نمىدهد كه مادرش به او پول بدهد و بين آنها مشاجره مىشود؛ پدر آنها را بيكاره خطاب مىكند.
در اداره مهاجران، مردى درباره دفترچه كوپن زندگى توضيح مىدهد؛ سپس ما مرد را در خيابانهاى لندن مىبينيم كه عكس مىگيرد و خود را در تلويزيون مدار بسته جلوى مغازه تماشا مىكند.
مرد مهاجر جوان (پهرو) براى خوردن قهوه به كافه رجوع مىكند؛ همان پسر كه تولد پدرش بود (گريفين) با دوستانش در كافه نشستهاند. پهرو دست و پا چلفتى درباره كلمه زندگى از آنها مىپرسد، پهرو زنى را در خيابان مىبيند، به دنبالش مىرود زن به پليس رجوع مىكند و پليس به تعقيب مردى مىپردازد. مرد با ماشين تصادف مىكند.
در خانواده چهارم كه خبرنگار بى.بى.سى است او به بالكان مىرود و همسرش مخالف است و مىترسد خبر مرگش را بياورند. در خانه خبرنگار عجله دارد. همسرش با اوست و مىگويد يك تك تيرانداز صرب او را خواهد زد.
تلويزيون درباره شكار انسان حرف مىزند و خبرنگار مىخواهد به بوسنى برود. مرد مىگويد: مردم بايد بدانند كه در آنجا چه خبر است. زن مىگويد: مردم اهميتى نمىدهند، مرد مىگويد اشتباه مىكنند. سپس دعوايشان مىشود. زن پياده مىشود. در صحنه ديگر گريفين و دو دوستش مرد سياهى را مضروب مىكنند. آنان طرفدار افراطى انگليس و تيم فوتبال انگليس هستند و دوست گريفين پسر دختر مولدى را كه طرفدار تيم هلند است، تنبيه مىكند.
در واقع فيلم با همين شيوه مستندگونه، با چند خط موازى حركت مىكند و پيش مىرود. ما چهرههايى نازيبا از زندگى انگليسى مىبينيم. دكتر ريچارد مولدى درباره قهر زن و بچههايش كه تنها ماندهاند، با كسى حرف مىزند. نكته مهم آن است كه همه اين بحرانهاى انگليسى بالاخره به نازنين بودن انگليسىها و تمدنشان ختم مىشود.
در مصاحبه تلويزيونى مشاور نخستوزير لرد جرج، عليه خارجىها حرف مىزند و در خانه پسرش مىگويد: پدر زيادى نرم و ملايم است؛ مردم مشت آهنين مىخواهند. مولدى در بيمارستان است. در بيمارستان كريستين زن ريچارد مولدى تلفنى و گريان با او حرف مىزند و به او دشنام مىدهد؛ بيمارى دست او را مىكشد؛ او ناراحت نگران بچهاش است؛ ما خواهيم دانست كه بچه زن حامله است، بچه شوهرش نيست و زن بوسنيايى است. مرد صرب و مرد كروات، دو مردى كه در اتوبوس با هم دعوا كردند، در بيمارستان هستند مرد صرب (يكى از آنها) لوله هواى مرد كروات را مىكشد تا آن ديگرى را بكشد، پرستار مىبيند و مرد كروات را نجات مىدهد. مرد صرب مىگويد: او فاشيست است.
همسر زنى كه حامله است و فردا مىخواهد زايمان كند، فيلم ازدواجشان را براى دكتر مىآورد. مرد به دكتر ريچارد مولدى مىگويد: مىخواهم بچه را بكشيد. با لكنت مىگويد: بچه من نيست؛ بچه عوضى است؛ بچه دشمن است؛ او بچه دشمن من است؛ اونها اين كار را با زنم كردند، سربازهاى زيادى اين كار را با او كردند؛ شما بايد بكشيد. معلوم است زن مسلمان مورد تجاوز قرار گرفته و حال شوهرش مىخواهد بچه نه ماهه را بكشد!
دكتر مولدى به دنبال جيم و تام مىرود. آنها قايم شدهاند و بعد مىگويند: مامان كجاست؛ دكتر مولدى هم گرفتار مشكلات خود و همسرش است.
در خانه فلى سيتى، مردى كه در جشن پنجاه سالگىاش با پسرش دعوا كرده بود، زن براى او كيكى پخته و ساكت است. زن مىگويد خيلى زيبا و دوست داشتنى و خوب است كه ما كنار هم هستيم فقط ما دوتا! من و تو، و به او دلدارى مىدهد. در خانه لرد جرج با او تمرين مىكنند تا بهتر سخن بگويد. پسر مرد پنجاه ساله مواد مخدر مصرف مىكند. شوهر فلى سيتى همان مرد پنجاه ساله مىگويد: پسرش ذاتاً شرور است. اما مادر با مهربانى صحبت مىكند و معتقد است، همه جوانها همين طور هستند، سه جوان را كه از فرط مواد مخدر منگ هستند، مىخواهند براى ديدن مسابقه فوتبال به رتردام بروند. يكى كه حالش بهتر است، دو نفر ديگر را مىكشد. در فرودگاه سه جوان معتاد را مىبينيم كه مىخواهند سوار هواپيما بشوند و به رتردام بروند. يكى از آنها پشت محمولهاى مىخوابد. هوش نيست و نمىداند چه كارى مىكند.
در بيمارستان زن زاييده است و شوهر او مىخواهد بچه را بكشد. زن گريه مىكند. دكتر مىگويد: او مادر بچه است. مادر تصميم مىگيرد و زن گريان به طرف بچه مىرود و تمايل دارد نوزادش را حفظ كند.
هواپيما محمولهها را پرتاب مىكنند و پسر همان مرد پنجاه ساله با محموله فرود مىآيد و وقتى به زمين مىرسد بيدار مىشود. مردم در حال جمعآورى كمكها هستند. مرد هنوز به هوش نيست و فكر مىكند كه تيمش باخته است. صداى انفجار او را به هوش مىآورد و ديوانهوار به هر طرف مىگريزد. او وسط ميدان جنگ است. مىدود جلوى ماشينهاى سازمان ملل را مىگيرد و فرياد مىزند كه بايستند. فرياد مىزند: من انگليسىام، او هراسان است او را سوار كاميون سازمان ملل مىكنند و اتفاقاً به يك امدادگر بدل مىشود كه تلويزيون تصوير او را نشان خواهد داد.
در لندن همسر فلى سيتى در اتاق پسر مواد مخدر پيدا مىكند و در بوسنى گريفين به همراه نيروهاى سازمان ملل به يك امدادگر بدل شده است. پسر در ميدان جنگ، هروئين خود را به مردى مىدهد كه مىخواهند بدون بيهوشى پايش را قطع كنند؛ پاى بريده را پرستار دفن مىكند.
مادر گريفين نگران است و با كافه تماس مىگيرد و مىگويند به هلند رفته است.
گريفين با مخاطراتى روبرو مىشود و پا روى مين مىگذارد، ولى نجات مىيابد. در بيمارستان در اتاق كروات و صرب، يك مرد ولزى خوابيده است كه كاريكاتور وار براى سرزمين ولز با انگليسها مىجنگد. او خيلى عصبى است. او مىگويد: انگليسىها همه چيزها را از ما گرفتهاند. اين مرد ولزى بهانهاى است تا فيلمساز بگويد: انگلستان چهارصد سال پيش مسايلى از اين دست را حل كرده است. مرد مىگويد: سعى كردند زبانمان را هم بگيرند اما نتوانستند.
مرد عصبى اهل ولز است و بيست خانه ويلايى انگليسى را به آتش كشيده است؛ موقعيت او موقعيتى است كه نشان مىدهد، دعواهاى جدى اقوام در انگلستان، امروزه اساساً مرده است. كنار او روى تخت، همان دو مرد همسايه هستند، آنها همديگر را متهم مىكنند كه كروات و صرب هستند. آنها در بوسنى همسايه بودند. هر يك به آن ديگر مىگويد كه او روستا و گوسفندها را به نابودى كشانده است. حضور آنها بيانگر آن است كه اين مردم چهار صد سال از دموكراسى و انگليس عقب هستند.
دكتر مولدى بچهها را به خانه مىآورد، زن مىآيد تا بچهها را ببرد. بچهها با مادر مىروند. دكتر مولدى گريه مىكند. در خانه او زن بوسنيايى و مرد و نوزادشان هستند. فيلمساز يك فضاى عاطفى به سود خوبى و نازنين بودن مردم انگليس ما مىآفريند.
تلويزيون درباره هيگنز حرف مىزند كه زخمى شده و زنش نارنجك پيدا مىكند. هيگنز همان خبرنگار بى.بى.سى است كه براى آگاهاندن مردم جهان به بوسنى رفته است و حال شكل روانى پيدا كرده. پهرو مهاجر بوسنى درست با دختر لرد جرج از خانه آنها سر در آورده است. در فضايى پرتنش، دختر به برادر مىگويد: او فاشيست است و برادر به خواهر مىگويد: او آنارشيست است. پهرو پيانو مىزند و توجه اهالى خانواده را به خود جلب مىكند.
در بيمارستان مرد صرب نوار تنفس مرد كروات را قطع مىكند و زن پرستار مىگويد: شما آمدهايد اينجا كه خوب شويد و پس شروع كنيد به خوب شدن! اين شعارهاى تبليغى واقعاً نفرتانگيز است.
پهرو همان جوان يوگسلاو مىگويد: اين من سابق هستم. اين خانه سابق من است؛ يعنى احساس هويت باختگى دارد. هيگنز خبرنگار بازجويى مىشود. اينكه فرد يارىدهنده خود را جاى يكى از قربانيان بوسنيايى مىگذارد تا حدى كه خود را يكى مىپندارد، اوج انساندوستى انگليسىها و خبرنگار آسيب ديده است.
در كافه دو جوان با گريفين كه به بوسنى رفته و پسرك كور را با خود آورده، برخورد مىكنند. بينشان دعوا مىشود و وقتى مىفهمند كه بچه كور است، تغيير حالت مىدهند. خبرنگار روانپريش هيگنز، به وسيله هيپنوتيزم بهبود مىيابد.
گريفين و دو جوان شرور به خانه مىآيند و براى بچه كور هديه مىآورند. در خانواده انگليسى همه در حال خدمت به پسر كور بوسنيايى هستند! صرب و كروات در بيمارستان همچنان دعوا دارند.
در خانه سياستمدار (لرد جرج) ميهمانى است؛ جشن نامزدى پهرو و دختر آنهاست. در خانه دكتر مولدى جشن براى عصمت و نوزاد است. دكتر براى عصمت دوربين خريده است؛ آنها آواز مىخوانند و شادمان هستند. ما با قطعهاى موازى هر چهار فضا را با هم داريم. فلى سيتى و دوستان پسرش براى پسر كور داستان مىخوانند و مرد سياستمدار مهربان لرد جرج، اجازه ازدواج دخترش را با بوسنيايى داده است.درست در همين جشن پهرو درباره كشته شدن آدمهاى زيادى در بوسنى و اينكه او آدمهاى زيادى را كشته است، حرف مىزند و مىگويد: (او) »پهرو« فرق كرده، آمده تا با شما زندگى كند. حالا مثل شما هستم اين جنبه پردهوار در برابر انگليسىها، واقعاً نفرتانگيز است.
در بيمارستان پرستار جشن گرفته و فيلم با مشت مرد صرب پايان مىيابد. اين كنايههاى كوچك فيلم را نجات نخواهد داد. مشت از حضور نيروى سركوب و تهديد خبر مىدهد. اما فيلم كلاً احساس مثبتى نسبت به انگليس به وجود مىآورد.
بدين ترتيب، كارگردان از كنار بسيارى از مصايب جنگ بوسنى مىگذرد تا فيلمى جشنواره پسند عرضه كند. فيلم جايزه نوعى نگاه »جشنواره كن« را به خود اختصاص مىدهد، زيرا فيلمى متفاوت است. فيلم فضايى متفاوت از واقعيت بوسنى را به نمايش مىگذارد، تصويرى كه از مهاجران بوسنى در لندن نشان مىدهد، با حقيقت فاجعه بوسنى فرق دارد و به نظر من گمراهكننده است و در نقد چنين آثارى نمىتوان از لايه پنهان فيلم صحبت نكرد.
انگليس با دادن بودجه به كارگردان جوان، به او امكان داده است تا فيلمى طبق ميل آنها بسازد و اين امر اتفاقى نيست.
فيلم به صورت علنى تبليغ انگليس است؛ لحظات جذاب و قوىاى دارد. دوربين مستندگونه است و نمىتوان لحظاتى قابل قبول راكه كارگردان در معرفى يك فضاى اجتماعى مىآفريند، ناديده گرفت.
اما در فيلم چهرهاى از تنهايى مردم بوسنى نمىبينيم. در جهانى كه مدعى تمدن نوين است. اما در فيلم جهانى كه مدعى نجات بوسنيايى هاست، چهرهاى دارد كه اگر چه پر از عقده و گره است. ولى درجه خشونت جهان در بىتوجهى به مردم مسلمان بوسنى نمود ندارد.
به هر حال، تمدن غرب با بىرحمى به مردى بىسلاح حمله مىكند؛ نسل كشى مىكند و كسى به داد آنها نمىرسد و مردم مسلمان تحقير مىشوند تجاوز مىشوند. اما سه سال جهان تماشا مىكند و اجازه جنايت مىدهد و زمانى كه مردم مسلمان بوسنى با سلحشورى و ايمان راه نبرد را مىآموزند و سرپاى خود ايستادند و آنها نمايشى راه مىاندازند تا غائله را ختم كنند و اجازه پيروزى و استقلال به مسلمانان ندهند.
بايد پرسيد كه در آن سه سال دنيا كجا بود؟ حقوق بشر كجا بود؟ تمدن ليبراليته، آزاديخواهى غرب و اومانيسم كجا بودند؟ شهرهايى كه از چهارسو در محاصره بود و مردم گلولهباران مىشدند و هيچ كس كارى نمىكرد؟! بىعدالتى دنيا در آيينه بوسنى به خوبى منعكس گرديد. قتل عام هويت مسلمانان، قتل عام فرهنگ مسلمانان بود. رهبران اسلامى را محو كردند تا حضور غرب همچنان حفظ شود و سپس وقتى خود حاكم شدند، همه سر و صداها خوابيد. امريكايىها و اروپايىها از حضور ايرانىهايى كه براى امداد رفته بودند و درس شجاعت مىدادند و حماسه مىآفريدند، بدون آنكه مستقيماً بجنگند، در هراس بودند. ايرانىها به وسيله كرواتها كشته شدند و خيزش اسلامى در بوسنى محو شد. كرواتها سيد رسول خبرنگار ايرانى را به قتل رساندند؛ حال »آدمهاى نازنين« تصويرى از بوسنى ارائه مىدهد كه واقعاً از واقعيتهاى زندگى و جنگ بوسنى دور است و جز تبليغ انگليس هيچ نيست؛ در اين فيلم همه انگليسىها از لرد جرج تا همسر فلى سيتى و حتى اشرار، مردمان خوبى هستند.
حال ما مىتوانيم به شيوههاى تبليغى سينماى غرب يا سينمايى كه غرب مدافع آن است، پى ببريم. متأسفانه نشان دادن انبوه فيلمهاى خارجى در تلويزيون، غالباً از نظر نقد فيلم دچار ضعف است؛ يا بحث سياسى غلبه دارد، يا نكات فنى و تعادل موجود نيست؛ به هر رو در بوسنى پيام غرب واضح بود: ما اجازه نمىدهيم كه قطعهاى از اروپا هويت اسلامى را بيابد.
جنگ بوسنى به رشد اسلامخواهى منتهى شد، مردم هويت اسلامى خود را در حالى كه اروپايى بودند و داراى پيشرفتهاى غربى، بروز دادند. اما اروپا تحمل نمىكرد كه قطعهاى از سرزمين اروپا با پيشرفتهاى اروپايى، به هويت اسلامى بگرايد.
غرب خواست به زنگ خطرى كه در بوسنى نواخته بود، پاسخى بدهد. آن نورانيت جوانهاى بوسنى غرب را به وحشت انداخت و آنها تصميم گرفتند به اين روند پايان دهند. در جنگ بوسنى با كارشومى كه غرب كرد، سرشت و ماهيت دروغين دموكراسى را فاش ساخت و نشان داد كه فاشيسم با ذات سرمايهدارى و جهان بىايمان ممزوج است.
آنان در طى اين سه سال، عميقاً به ايمان اسلام گرويدند. غرب همين را تحمل نكرد و آن را خفه كرد. روش خفه كردن، سركوب و نابودى اسلام، سياستى پايدار براى غرب است. اگر در وقايع پس از فروپاشى شوروى دقت كنيم، خواهيم ديد كه اكنون اضمحلال، استحاله، سركوب و محو اسلام، سياست سلطهجويان جهانى است. آنان فرصت بيابند شديدتر از نسلكشى در بوسنى، مردم مسلمان خاورميانه و آسيا نابود خواهند كرد. اگر امروز فرانسه با قانون منع حجاب در فرانسه، مىكوشد اولين گام در رخنه در سدّ ايمان زن و مرد مسلمان و غيرت اسلامى بردارد، هيچ معلوم نيست كه در شرايط احساس خطر از رشد اسلام، همان كارى را كه صرب در بوسنى و خود آنان در الجزاير كردند، دوباره تكرار نكند. امروز خوشبختانه روش سرمستانه و جنونآميز امريكا در سلطه يكجانبه، اروپايىها را تا حدى ناراضى كرده است و از وحدت كاملشان بر سر عراق براى تقسيم منافع جلوگيرى كرده، اما كمك فرانسه، آلمان، امريكا، انگليس و شوروى به صدام حسين و فاجعه حلبچه و جنگ خشونتبار با ايران، نشان حقيقت تخاصم مدرنيته، سرمايهدارى و جهان غرب با اسلام استقلالطلب و عدالتخواه است. كشتار ددمنشانه مسلمانان سالهاست كه به طور سيستماتيك ادامه دارد و عليرغم اختلاف منافع، به دليل اشتراك اروپا و امريكا در سلطهجويى آنها با هم مماشات مىكنند، كشتار در لبنان، به ويژه در فلسطين و دفاع از اسرائيل، نشان ديگرى از سياست مرگبار غرب عليه مسلمانان است. كشتار در عراق كه اين بار پاى انگليس، مثل دم امريكا در ميان است، آبرويى براى هيچ كشور غربى باقى ننهاده است.
امروز شيطان بزرگ در رأس جهان سرمايهدارى امپرياليستى، به تنها چيزى كه اساساً نفرت مىورزد، رايحه احياى دين و آواى روح اللهى اسلام محمدى(ص) است كه در طنين اذان آن، توحيد يعنى مرگ شرك و كفر، يعنى پايان تمدن مشركانه و آغاز تمدن دينى تازه و پيشرفت انسانيت، اخلاق، و عدالت و آزادى حقيقى را مىشنود. آدمهاى نازنين، عليرغم كنايه، نقد و طنز، اثرى در خدمت نگاه همان غربىها است؛ ما بايد نگاه مستقل خود را بپروريم.